سه ساله هستم اماخوب
پیرم کرده اید
درمیان غل
وزنجیراسیرم کرده اید
من گل خون خدایم،شدم
خاک نشین
ضربه هاتان باسرورویم
شده اندعجین
خوب برگلبرگ رویم رنگ
زدید
موی نیم سوخته ام
راهمه جاچنگ زدید
بین کوچه ازسربام
مراسنگ زدید
جسم من راهمچوتاریکی
شب رنگ زدید
کعب نی سیلی وضربه چه
رسمی دارید!
کاروان مااسیروچه
بزمی دارید!
هرچه گفتم نزنیدم
نکردهیچ اثر
تازیانه خورده ام من
ازکف پاتابه سر
جمله ی اشک ترم
داردسوالی ازشما
گرعمویم بودسیلی می
زدیدبازهم به ما؟
خوب میدانم که چشم
عمّی العباس را
آن عموی خوب ترازجان
وپراحساس را
دورترازچشم خود دیدید
که بابغض وحسد
سوی پهلویم رهاکردید
مشت وهم لگد
من شبانه روزخوردم
ازشماهردم کتک
بس کنیددیگرنپاشیدبه
زخم من نمک
جان دخترهایتان من
دخترم آرامتر
من گلستانم
نپاشیددگرخاکستر
رحم کن ای شام براشک
دوچشمان ترم
این دم آخربدان من
محتاج پدرم
لطف کن ای شام
بازآرسوی کنعان دلم
میهمانش کن توامشب
یوسف رامنزلم
گوبیایدباسرخونین به
روی دامنم
شام آیامیدهد تشخیص که
دخت اومنم
گربیایدعقده
هارابازخواهم کردزدل
نه!بگوشام نیاید می
شوم نزدش خجل
معجروچهارقدم افتاده
دست بی حیاها
ازبرای این بگویم که
تونزدمن میا
گوشواره رفت باباگوش
پاره مانده است
قلب من بابازداغ
دوریت آکنده است
برلب شمروصنان،حرمله
باباخنده است
راستی بابا چراراس
عموشرمنده است؟
شب بیابان تک
وتنهاچقدرترسناک است
هیبت یک مردجنگی ای
پدرهولناک است
زجرازپروردگارم ای
پدربی باک است
ضربه ی سیلی اوبرروی
من دردناک است
آن شب دلگیرخواب
مادرت رادیدم
ازرخ نیلی وقدّخم
اوپرسیدم
ازصدای پای
زجرباباچقدرترسیدم
ضربه ای زداوبه
پهلوکه به خودپیچیدم
شاعر:خادم الحسین نیماجعفرپناه